مخزن

توی شهرستانهای کوچک از یه ساعتی به بعد پرنده پر نمیزنه تو خیابون . زن تنها ساعت ۱۱ شب که دیگه اصلا !بعضی شبها همون حوالی ۱۱ دختری رو میدیدم که راسته بازار رو پایین میاد .راه رفتنش عجیب غریب بود.بیشتر شلنگ تخته میانداخت .چادرش پر بود از لکه های سفید آب دهن .چون عادت داشت اونو با دندون بگیره .میگفتن خل و چله . خل چل بود .چند تا خواهر بودن که این یکی از همه وضعش خرابتر بود . میگفتن باباهه اونا رو میزنه . از بس کتک خوردن اینطوری شدن .مادره هم وضع بهتری نداشت .داداششون از خونه فرار کرده بود رفته بود جبهه .اونقدر مونده بود تا جنازشو آوردن.
تاتر مخزن رو که دیدم یاد اون دخترا افتادم . مخزن کار تحسین برانگیزی بود از جلال تهرانی (نویسنده و کارگردان این اثر) که در تالار مولوی روی صحنه رفت . نمایشنامه پربود از دیالوگهای ساده ولی فوق العاده . پر از تکرارهایی که خسته کننده نبودند .شخصیت پردازی عالی .بازیها بی نقص (منظورم بازی سه نقش اصلی این کار یعنی :صاحاب و دو برادر.چون نقش بازیگران زن را زاید دیدم). در طول دو ساعت اجرا با اونهمه دیالوگ که پشت سرهم ادا میشد ندیدم اشتباه کنند یا تپق بزنند! خلاصه از اون کارها بود که وقتی تموم میشه حس میکنی حالت خیلی بهتره و فرداش به خودت میگی :کاش میشد یک بار دیگه اجرا رو ببینم !

چهار هفته،چهار تاتر

سیامک صفری و صدسال پیش از تنهایی ما رو شاید باها رو بارها دیده باشیم نه تنها در کافه تریای تاتر شهر که در سرتاسر شهر.(۰۲۱) هایی که قبل از هر چیز پرحرفیشون توی ذوق میزنه و بعد مجذوب حرفهاشون میشی و پای درددلشون میشینی و غصه شون رو میخوری و … بعد باز پرحرفیشون حوصله ات رو سر میبره و پا میشی میری.جدا از بازی بی نظیر سیامک صفری متن نمایش هم خیلی خوب بود.فقط اینکه علاقه مندان عزیز تاتر به بقیه هنرها هم احترام بگذاریم و وسط اجرای گروه موسیقی به خاطر تمام شدن تاتر شروع نکنیم به تشویق کردن  و کف زدن  !

دلتنگم !این خودش یک شعر کامله.

مگر نه این که نانمان هنوز
از زیر سنگ بیرون می آید
و ناممان شتابان میرود
که بر سنگ نوشته شود…

هدایت هاشمی یک تنه جای لشکری در افسانه ببر ظاهر شد.این نمایش را دو بار دیدم و هر بار برایم جالب بود .این به خاطر مفهوم فراگردی و ذات داینامیک تاتره .به قول هراکلیوس :«شما نمیتوانید از یک رودخانه بخصوص حتی یکبار عبور کنید».چرا که در فاصله تفکر تا عمل هم رودخانه تغییر کرده و هم شما.

زندگی شاهان ، شاهزادگان ، شوالیه ها و درباریان ،نقدر کینه ورزیها و خیانتها و خباثت های ذات بشری دستمایه بسیاری از آثار شکسپیر است .ریچارد سوم برداشت آزاد محمد چرمشیر از نمایشنامه ای به همین نام از این نمایشنامه نویس بزرگ انگلیسی است که در تماشاخانه ایرانشهر اجرا میشود.این نمایش گوشه ای است از جدال دو خاندان بزرگ انگلیسی لانکستر(با نشان رز سرخ)و یورک(با نشان رز سفید است) البته با برداشتی نوین و امروزی .بازی صابر ابر با آن صدای خاص موقع بیان دیالوگ ها ،بازی بازیگر زن در نقش همسر دوک لانکستر ،تعداد زیاد کاراکتر ها و صحنه ها (که در جای خود اجرا را بسیار مشکل میکند)،عوض شدن خلاقانه صحنه ها فضا ها همه و همه  بسیار مجذوب کننده بود . ولی بازی آتیلا پسیانی حس خاصی ایجاد نمیکرد . از این بازیگر با سابقه انتظار بیشتری داشتم.

آفتاب از میلان طلوع میکند…..چندتایی بازی خوب که دچار فاجعه ای به اسم کارگردانی و نویسندگی شده اند.یک برداشت کلیشه ای از یک سری اتفاق کلیشه ای در یک فضای کلیشه ای با کاراکترهای کلیشه ای .دریغ از از ذره ای خلاقیت .کارگردان در پرده آخر با نور موضعی روی چمدان قرمز واقعا عرفان را به انتها رساند! رفقای دست اندرکار اگر همت کنند و دوماه پشت هم از این نمایشها تدارک ببینند صف گیشه میشود مثل سالهای ۶۷و۶۸،درست بعد از جنگ !

واژه ها

الف:
واژه ها موجودات غریبی هستند .میلغزند و رنگ عوض میکنند.بازی می دهند مغزت را .دوست دارند گمراهت کنند و به هیجان بیاورندت .مثلا همین پاییز .پیش از این که اینطور گرم باشد و طعم بوسه بدهد ،قبل از اینکه از پشت پنجره نگاهش کنی و با اینهمه سپیدی غافلگیرت کند معنی دیگری داشت .تک تک سالهای گذشته، پاییز چیزِ خاکستری لزجِ کشدارِ سردِ حوصله سربری بود .
ب:
اینهمه سال یک نفس تا صبح خوابیدیم و صبح هم سرحال بیدار شدیم که چه ؟همه اش فدای یکی از این شبهای بی خوابی .از این بی خوابی ها که تمام فردا را سردرد داشته باشی با یک عالم قرارهای کاری و جلسات فک زنی و کلاس جورواجور و هیچ چای پر رنگ و ژلوفن چهارصدی هم به دادت نرسد .
ج:
شاید برای دیدن آخرین برف مجبور باشی تا آخرین ایستگاه توچال بروی ، ولی برای دیدن اولین برف کافیست فقط پرده اتاقت را کنار بزنی .هر چقدر هم آدم خشکی باشی و تحمل ابهام را نداشته باشی باز هم از غافلگیری های سفید و قشنگ خوشت می آید .مثل این میماند که وسط یکی از این جلسات فک زنی دوستی به گوشیت زنگ بزند و تاتر دعوتت کند.
د:
شاید دلت بخواهد به دوستی پیغام دهی :آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟ولی این کار را نکنی فقط تماس بگیری وخیلی ساده بپرسی:سلام،کجایی؟ .میترسی غافگیری های سفید و قشنگ اخلاقش را خراب کند ؟نه !نترس!از پنجره به بیرون نگاه کن !

پنجره های نیمه باز

خانم دکتر برگه را امضا میکند و مهر سفت و سختی هم پایینش میکوبد و میدهد دست دختر. مثل بقیه دکترها ، انگار که یک نوار ضبط شده باشد تند و تند حرف میزند.قبل از اینکه خوب بفهمی جمله قبلی چه بود جمله بعدی را هم گفته و وسطهای جمله سوم است .انگار اصلا حواسش به طرف مقابل نیست و فکرش پیش مریض بعدیست که اگر یک ثانیه دیرشودهمانجا توی اتاق انتظار میمیرد و خونش میافتد گردن بقیه . مریض بعدی هم بیاید رفتار دکتر فرقی نمیکند. بازهم تند و تند معاینه میکند و حرف میزند که انگار اگه لحظه ای دیرتر از اتاق معاینه برود بیرون بمبی چیزی زیر پایش منفجر خواهد شد .از کل حرفهایش سرجمع، دختر متوجه میشود که چیزی که سی و پنج سال هوایش را داشته ، پیش دخترها یک جور و پیش پسرا یک جور دیگر ،پزش را رفته و نگهش داشته برای شوهر آینده ،حالا دودستی سپرده دست این خانم دکتر که با تیغ و انبر و قیچی و خلاصه هر چیزی که توی اتاق عمل جلو دستش بوده دخلش را آورده حالا هم یک برگه میدهد که ثابت کند کار کار خودش بوده و داماد آینده خیالش راحت باشد که نه تنها طرف دختر نیست تازه مریض هم هست . دختر برگه را بدون تا کردن میگذارد توی پاکت .پاکت را هم با احتیاط توی یک پوشه دگمه دار و پوشه را توی کیفش جا میدهد و مطمئن میشود که در کیفش بسته است .
خانم دکتر از اینجایی که نشسته نمیتواند بشنود زنی که روی چهارپایه کنار پنجره ساختمان روبرویی ایستاده تا پرده اتاقش را مرتب کند چه میگوید .وگرنه متوجه میشود یک جورایی با او هم عقیده است . زن پنجره روبرویی نه اینکه مثل زنهای خانه دار به مرتب بودن پرده خیلی اهمیت بدهد ،فقط برای اینکه از شر چشم چرانی ساختمانهای اطرف مخصوصا مراجعین مطب راحت باشد ، پرده را میزان میکند .زن از همان جا روی چهارپایه که مشغول ور رفتن با پرده است باشوخی هایی که خودش هم از مبتذل بودنشون خبردارد سعی میکند دختری که هق هق گریه میکند و اشک میریزد را دلداری بدهد .با لحنی از خنده و شوخی میگوید :« حالا میخواستی چیکار ؟میخواستی به پنجره اتاقت آویزون کنی ؟این آخریا دیگه داشت سنگینی میکرد هاااا !حالا پسره چی میگه ؟میخواد بگیردت ؟…» نگاه که به قیافه ی دختر میکند میفهمد چه سوال احمقانه ای پرسیده است .زنگ تلفن او را از افکارش بیرون میکشد و مجبورش میکند از چهارپایه بیاید پایین و با تنبلی تلفن را بردارد.
پسری شماره را اشتباه گرفته .پسر گوشی را قطع میکند و دوباره شماره میگیرد. این دفعه درست گرفته .با کسی که انطرف خط است خیلی سرد و سرسری حرف میزند . آدمهایی که میخواهند توجیه کنند ،مثل همان ها حرف میزند .هق هق گریه و داد و فریادهای آن طرف خط کلافه اش کرده .بعد از اینکه میپرسد حالا با چقدر پول مشکل حل میشود بی هوا جوش میاورد و داد میزند : «اوووه مصب این دکترا رو لعنت …یک و نیم میلیون ! چه خبره ؟! متری چند میدوزن مگه ؟! من که ندارم .خیلی داشته باشم سیصد چارصد تومن .اگه همین کارت رو راه میندازه پاشو بیا بگیر. تا یک ساعت دیگه هم اینجا باش .»
بعد گوشی را قطع میکند و دگمه های پیراهنش را باز میکند و جعبه دستمال کاغذی را کنار تخت میگذارد .یک سیگار روشن میکند و میرود کنار پنجره .یک نگاهی به بالکن ها و پنجره های روبرو میاندازد و سعی میکند از گوشه های پرده هایی که کناررفته اند، خانه مردم را تماشا کند .بعد چشمش میافتد به کوچه… چراغانی کرده اند…«انگار عروسیه …» ./

سیر تکامل

فرمیونی پس از بازگشت از یک سفر بین سیاره ای در یک نشست خبری راجع به بوجود آمدن نسل کنونی صحبت کرد. وی گفت که پس از بیگ بنگ و به وجود آمدن یک باکتری به عنوان اولین موجود زنده جهشی ژنتیکی رخداد و موجوداتی به نام ماهی ،کوسه ،پنگوئن و غیره به وجود آمدند بعد از آنها بی ای سی ها و پس از یک جهش ژنتیکی شگفت انگیز نسلی که هم اکنون شاهد آن هستیم به وجود آمد.او در پاسخ خبر نگاری که پرسیده بود انسان چیست گفت : موجودی کمی پیشرفته تر از باکتری .

پدر

پدر با لحن آرام و مهربونش داره حرف میزنه .نمیدونه حرفش رو چطور حالی دختر کنه.باید یک جوری بگه که هم بفهمه  هم قبول کنه .باید یک جوری بگه که لحن نصیحت کردن نداشته باشه و بهش بفهمونه که خیر وصلاحش رو میخواد ولی اصلا این جمله ی «من خیر و صلاحت رو میخوام» لابلای حرفاش نباشه .باید مستقیم بگه چون ممکنه دختر نفهمه وباید در عین حال غیر مستقیم بگه چون ممکنه به دختر بر بخوره و جبهه بگیره .باید یه جوری بگه «نکن !» که بهش وصله گرفتن آزادی دختر  و داشتن عقاید قدیمی و  محجور نچسبه .نمیتونه نشون بده که از ماجرا خبر داره چون روشون به هم باز میشه ،نمیتونه  تظاهر کنه نمیدونه چون دختر کار خودشو میکنه و از حالا  پایان این ترا‍ژدی مشخصه …اصلا استیصال میدونید چیه ؟!همون !!/

پ.ن ۱: آهای اونی که با صندلی و طناب و تپانچه جمله میسازی به امید روزی که  اون کلمه معنیش رو از دست بده (واسه هر دوی ما !!) 

پ.ن ۱ :از این به بعد هر چی دلم بخواد مینویسم بدون خود سانسوری

پ.ن ۳ :و اما این شعر که مجذوبش شدم برسد به دست آنکه باید !

دیو.ث. مدرن

طرفدار زن است و «عشق آزاد»
گوشت زن را کیلویی میخرد
به نرخ آزاد

به نرخ روز

به نرخ «بازار»

به تاریخ مصرف هم توجه میکند

دیو.ث. مدرن

سیمون دوبوار میخواند

«جنس دوم» را با جنس تازه عوض میکند

دیو.ث. مدرن

عاشق زن است

برای زن است

برای زن شاعر میشود

برای زن مینویسد

نویسنده میشود

برای زن فیلم بازی میکند

یا تاتر.

برای زن

به نام زن
دیو.ث. مدرن

گاهی… هم پست مدرن میشود

فیلسوف میشود

هایدگر میخواند

صیغه میکند و

او صیغه را پست مدرن میکند

برای زن

به نام زن

دیو.ث. مدرن

پیامبر زن میشود

دست به نریاش میکشد

از هر زنی زنتر میشود

برای زن

به نام زن

دیو.ث. مدرن
عاقبت چیزی هم طلبکار میشود
سخت میکوبد

«بر سر» زنهای عقبمانده
برای زن
                                                                                                                            هایده ترابی

ولپن

ولپن


نمایش «ولپن» اثر بن جانسن با دراماتورژی و کارگردانی مهدی کوشکی، کاری از گروه تئاتر «لیو»، از روز چهارشنبه ۹ شهریور اجرای خود را در تاتر شهر کارگاه نمایش آغاز کرده است. نمایش «ولپن» در دوازدهمین جشنواره ی تئاتر دانشگاهی جایزه ی اول کارگردانی و جایزه ی اول بازیگری را از آن خود کرده است . . پیشنهاد میکنم حتما این نمایش زیبا و خلاقانه را ببینید .محسور خواهید شد ! ;)

«از الان به بعد شاهد اتفاقات تلخی خواهیم بود ،ولی شما میتوانید به آن بخندید !»